حكيم ابوالقاسم فردوسى

425

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

[ كشتى گرفتن رستم و پولادوند ] بكشتى گرفتن نهادند روى * دو گرد سر افراز و دو جنگجوى بپيمان كه از هر دو روى سپاه * به يارى نيايد كسى كينه‌خواه ميان سپه نيم فرسنگ بود * ستاره نظاره بران جنگ بود چو پولادوند و تهمتن بهم * بر آويختند آن دو شير دژم همى دست سودند با يك با دگر * گرفته دو جنگى دوال كمر چو شيده بر و يال رستم بديد * يكى باد سرد از جگر بر كشيد پدر را چنين گفت كين زورمند * كه خوانى ورا رستم ديوبند بدين برز بالا و اين دست برد * به خاك اندر آرد سر ديو گرد نبينى ز گردان ما جز گريز * مكن خيره با چرخ گردان ستيز چنين گفت با شيده افراسياب * كه شد مغز من زين سخن پر شتاب برو تا ببينى كه پولادوند * بكشتى همى چون كند دست بند چنين گفت شيده كه پيمان شاه * نه اين بود با او بپيش سپاه چو پيمان شكن باشى و تيره مغز * نيايد ز دست تو پيگار نغز تو اين آب روشن مگردان سياه * كه عيب آورد بر تو بر عيب خواه بدشنام بگشاد خسرو زبان * برآشفت و شد با پسر بدگمان به دو گفت اگر ديو پولادوند * ازين مرد بدخواه يابد گزند نماند بدين رزمگه زنده كس * ترا از هنرها زيانست و بس عنان بر گراييد و آمد چو شير * بآوردگاه دو مرد دلير نگه كرد پيكار دو پيل مست * در آورده بر يكدگر هر دو دست بپولاد گفت اى سرافراز شير * بكشتى گر آرى مر او را به زير بخنجر جگر گاه او را بكاف * هنر بايد از كار كردن نه لاف نگه كرد گيو اندر افراسياب * بدان خيره گفتار و چندان شتاب برانگيخت اسپ و بر آمد دمان * چو بشكست پيمان همى بدگمان برستم چنين گفت كاى جنگجوى * چه فرمان دهى كهتران را بگوى نگه كن به پيمان افراسياب * چو جاى بلا ديد و جاى شتاب بيآمد همى دل بيافروزدش * بكشتى درون خنجر آموزدش به دو گفت رستم كه جنگى منم * بكشتى گرفتن درنگى منم شما را چرا بيم آيد همى * چرا دل به دو نيم آيد همى اگر نيستتان جنگ را زور و دست * دل من بخيره نبايد شكست گر ايدونك اين جادوى بىخرد * ز پيمان يزدان همى بگذرد شما را ز پيمان شكستن چه باك * گر او ريخت بر تارك خويش خاك من اكنون سر ديو پولادوند * به خاك اندر آرم ز چرخ بلند و زان پس ببازيد چون شير چنگ * گرفت آن بر و يال جنگى نهنگ به گردن بر آورد زد بر زمين * همى خواند بر كردگار آفرين خروشى بر آمد ز ايران سپاه * تبيره زنان بر گرفتند راه بابر اندر آمد دم كرّ ناى * خروشيدن ناى و صنج و دراى كه پولادوندست بىجان شده * بران خاك چون مار پيچان شده